الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
568
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و چون فرات بن زحر بن قيس كشته شد عايشه دختر خليفة بن عبد اللّه جعفى كه زوجه حسين عليه السّلام بود سوى مختار فرستاد و دستورى خواست لاشهء او را به خاك سپارند مختار رخصت داد او را به خاك سپردند . ( 1 ) و مختار يكى از غلامان خويش را كه زربى نام داشت در طلب شمر بن ذى الجوشن فرستاد و او با چند تن از اصحاب خويش گريخته بود زربى به آنها رسيد و شمر با ياران خويش گفت : از من دور شويد تا چون مرا تنها بيند به طمع كشتن من نزديك آيد و دست رس باشد آنها دور شدند و غلام طمع در قتل شمر بست و نزديك شد شمر بر او حمله كرد و او را بكشت و از آنجا رفت تا در قريهء موسوم به ساتيد ما فرود آمد و از آنجا نيز به دهى بر كنار فرات رفت نامش كلتانيه در نزديكى تلى ، و كسى را به ده فرستاد تا يك تن عجمى را گرفت و آورد شمر او را بزد براى ترهيب آنگاه نامه به دو سپرد كه براى مصعب بن زبير بود . آن عجمى به ده رفت و ابو عمره مولاى مختار در آنجا بود و آن ده را پاسگاه كرده بود كه ميان كوفه و بصره ديدهبانى كند و آن عجمى كه شمر فرستاده بود عجمى ديگر را ديد در ده و از آن آزار كه شمر با او كرده بود شكايت نمود و آنها در گفتگو بودند يكى از ياران ابى عمره كيسان نامش عبد الرحمن بن ابى الكنود بر آنها بگذشت و آن نامه را در دست آن مرد بديد كه از جانب شمر به مصعب نوشته بود از آن عجمى پرسيد : شمر كجاست ؟ او جاى شمر را بگفت و ديدند سه فرسنگ بيش نيست سوى او شتافتند و همراهان شمر با او گفته بودند از اين ده روانه شويم كه مبادا از اين ناحيت آسيبى رسد . ( 2 ) شمر برآشفت و گفت : آيا از مختار كذّاب اين سان هراس بايد داشت به خدا سوگند كه سه روز همين جا مىمانم و به جاى ديگر نمىروم اما خداوند بيم در دل ايشان افكند و هنگامى كه خوابيده بودند از زمين آواز سم اسبان به گوششان رسيد گفتند : بانگ ملخ است آواز سختتر شد و خواستند برخيزند ناگاه سواران را ديدند از بالاى تل مشرف بر ايشان گرديده و تكبيرگويان مىآمدند و گرداگرد چادرها را فرا گرفتند ياران شمر پاى به فرار نهادند شمر خود برخاست بردى بر خويش پيچيده و مردى پيس بود و پيسى از بالاى برد وى نمايان فرصت ندادند جامه بپوشد و سلاح برگيرد دست به نيزه بر آنها حمله كرد و او تنها مانده بود اصحابش از وى دور ناگهان صداى اللّه اكبر شنيدند و كسى مىگفت : آن ناپاك پليد كشته شد ابن ابى الكنود او را بكشت و ابن ابى الكنود همان بود كه نامهء شمر را با آن مرد عجمى ديده بود و لاشهء او را پيش سگان انداختند . و طبرى گويد : ابو مخنف از ابن ابى الكنود روايت كرد كه : من آن نامه را در دست آن